سلام

به عشق در یک نگاه اعتقادی دارید؟

من ندارم. حتا فکر نمی‌کنم دیگر به خود «عشق» اعتقاد داشته باشم، چه برسد به یک نگاهش.

اما تجربه‌ای که قصد دارم تعریفش کنم، از جنسی متفاوت است.

 

پائلو کوئلو در یکی از بی‌شمار مزخرفی که نوشته؛ درباره‌ی «عشق در یک نگاه» این طور توضیح داده که ارواح انسانی هنگام مرگ به دو نیم تقسیم می‌شوند و هر نیمه راه خود را می‌رود. وقتی کسی را می‌بینیم و «عشق در یک نگاه» را تجربه می‌کنیم، این یعنی که آن شخص، همان نیمه‌ی دیگر روح خودمان است.

بیایید امیدوار باشیم آقای کوئلو هم به این مزخرف به این شکلی که نوشته اعتقادی نداشته و بلکه هدفش بیان مطلبی به صورت نمادین بوده.

 

اما برای خود من پیش آمده که کسی را ببینم و احساس کنم انگار سال‌هاست که دوستش داشتم، انگار سال‌هاست آشنای من بوده و انگار می‌توانم بدون هیچ مقدمه با او بنشیم و ساعت‌ها حرف بزنم.

این قضیه هیچ ربطی به ترشح هورمون‌ها و تمایلات فیزیکی و امثالهم ندارد، لطفا توجیهاتِ «مزخرف» این چنینی‌تان را برای خودتان نگه دارید و شک نکنید با مزخرفات کوئلو برابری می‌کنند.(معتقدان سرسخت و بی‌منطقِ ماورالطبیعه قربانیِ همان حماقتی هستند که ماتریالیست‌های کور و کر. حقیقت جای دیگری است و جنس دیگری دارد که کوته‌فکران و هپروتی‌ها را بدان راه نیست! جمله از خودمان است.)

چند وقت پیش در شرایطی رسمی و کاری، شخصی را ملاقات کردم. در یک نگاه عاشقش نشدم، اما با یک نگاه احساس کردم انگار با آشنایی قدیمی در حال صحبت هستم. محبتی را نسبت به آن شخص احساس کردم، انگار که سال هاست صمیمی‌ترین دوستم بوده.

آدم خوبی بود. ملاقاتمان همان یک بار بود و در مدتی کوتاه از کار و Business و کامپیوتر و C# و غیره صحبت کردیم و تمام شد و رفت.

اما هنوز که هنوز احساس می‌کنم، انگار آشنایی قدیمی را ملاقات کردم. هیچ چیز خاصی در ظاهر آن شخص نبود، شباهتی به آنتونیو باندارس نداشت و شاید بشود غیرمنصفانه گفت نه خوش‌تیپ بود و نه خوش‌قیافه و نه شاید حتا خوش‌صحبت. هیچ چیز ظاهری در آن شخص نبود و در آن فرصت کوتاهِ صحبت‌هایِ کاری چندان چیزی هم از شخصیت و خلق و خویش دستگیرم نشد. اما همین است که هست، احساس کردم با آشنایی چندهزار ساله صحبت کرده‌ام.

برام خیلی خیلی به ندرت پیش آمده، ولی به جز این بار، قبلن هم پیش آمده بود که تا این حد در یک دیدار نسبت به کسی احساس محبت و آشنایی و احترام داشته باشم.

همین چیزهاست که کوئلو را به جفنگ نویسی و دوستان ماتریالیست را به چیزشعر بافی می‌اندازد دیگر.

باید حتمن یک توجیهی برای هر چیزی بتراشند.

ولی بی خیالش…

حالا چرا این پست نوشته شد؟

هیچی! تجربه‌ای بود که با دوستان به اشتراک گذاشتم