تارکوفسکی

اولین بار که سولاریس تارکوفسکی رو دیدم و مجذوبش شدم سال‌ها پیش بود، شاید بیش از ده سال پیش. فیلمِ سخت‌بینی بود و سخت‌درک. اما دوستش داشتم. یک چیزی بود توی حال و هوای فیلم که مجذوبم کرد و بعد مجذوبِ تارکوفسکی شدم و شش هفت تا کار دیگه‌اش رو هم دیدم و دوست داشتم.

الان اگه بخوام بگم آثار تارکوفسکی غمگین هستند، به نظرم این طور نیست، شاید یک غمی توشون باشه، ولی غم مشخصه‌ی بارز آثارش نیست. درباره‌ی خودش یک سری اطلاعات کلی داشتم.

چند وقت پیش کتابی خریدم از مجموعه‌ی پولارویدهاش که خودش کنار بیشتر عکس‌ها یک یادداشت نوشته. امروز نشستم عکس‌ها رو تماشا کردم و یادداشت‌هاش رو خوندم و دیدم چقدر اندوهگین بوده. نمی‌دونم آیا این اندوه که توی تار و پودِ آثارش پنهان شده، من رو مجذوبش کرده یا الان این طور خیال می‌کنم. اما خوندنِ اندوه‌نوشته‌های مردی که اندوهگین بوده و  سال‌هاست که مُرده…چی بگم؟ بیشتر خرابم کرد؟

می‌دونستم که آدم «خداباوری» بوده، ولی نمی‌دونستم تا این حد ایمانش قوی بوده، اگه ترجمه‌هاش تحریف نشده باشند، نحوه‌ی راز و نیاز کردن و از خدا نوشتنش برام غریب بود.

خلاصه که این کتاب، برای من دریچه‌ای بود به «تارکوفسکی که نمی‌شناختید» و به شدت توصیه‌اش می‌کنم.

اسم کتاب «یک دم نور»(Instant light) هست.

این نمونه‌ی یکی از یادداشت‌های کتابه، تارکوفسکی مدتی توی ایتالیا زندگی کرد و پسرش ممنوع‌الخروج از شوروی بود و نمی‌تونست بره دیدنش…حالا اینو بخونید(لاریسا همسرش و تیاپا اسم پسرشه). عکس هم از همون مجموعه  و مربوط به همین یادداشته.

لحظاتی هست که احساس می‌کنم

قلبم سرشار از شادی حقیقی می‌شود

انباشته و مشحون

احساسی پرشور که روح را می‌لرزاند و راه نفس را می‌بندد

و در آن لحظات بی‌بدیل

انگار جهان پیرامون، حقیقت خود را بر من آشکار می‌سازد

موزون و مفهوم

و ساختار درونی ذهنم

با ساختار بیرونی پیرامونم

با عالم هستی

ارتباط دوسویه پیدا می‌کند

در چنین لحظاتی است که باور دارم، توانا و نیرومندم

که عشق در من

قادر به انجام هر کاری هست

فتح و ظفر

قهرمانی و ایثار

غم و اندوه به پایان می‌رسد

سختی‌ها آسان می‌شوند

و رنجِ ما

سبب برآورده شدن آرزوها

و وقوع رویاهایمان خواهد شد

اینک

یکی از ان لحظات است

و من از صمیم قلب باور دارم

لاریسا خواهد توانست

تیاپای عزیزمان را با خود به این‌جا بیاورد

ایمان دارم که همه با هم، به ویاکولا دی رینزو می‌رویم

و در کافه لروی آب پرتقال می‌نوشیم و بستنی می‌خوریم

و این تنها یک باور نیست

من می‌دانم که این گونه خواهد بود

* * *

نشد دیگه، نرفتن اون‌جاها..بستنی و آب پرتقلا نخوردن با هم…وقتی به دلیل سرطان توی بیمارستان بستری بوده، بالاخره به پسرش اجازه‌ی خروج می‌دن که سر بالینِ احتضارِ پدرش حاضر بشه…

این عکسِ همین یادداشته، کل تصاویر پولاروید تارکوفسکی رو اگه خواستید ببینید به این آدرس برید.

http://www.diphotos.net/JJ/Tarkovskij/Web/li.htm