حدود یک سال و نیم توی یکی از جلساتِ مدیتیشن بود که استاد داشت از سختی‌های این راه می‌گفت، از این که راهی که انتخاب کردین، راهِ آرامش نیست، حداقل حالا حالاهااا نیست.

گفت توی این راه چنان سختی می‌کشید که احساس می‌کنید وجودتون در حالِ کشیده شدن و بند بند وجودتون از هم باز شدنه.

توی دلم گفتم: «استاد از رنج نترسمونم، من به چنان آتیش‌هایی سوختم که از هیچ دردی هراسی ندارم.»

حالا یک سال و نیم گذشته و توی دلم می‌گم: «استاد من کم آوردم، توی چنان رنجی هستم که تمام وجودم از هم پاشید..کم آوردم…دلم می‌خواد بمیرم…خواهش می‌کنم بذارید برم…»