حدود یک سال و نیم توی یکی از جلساتِ مدیتیشن بود که استاد داشت از سختیهای این راه میگفت، از این که راهی که انتخاب کردین، راهِ آرامش نیست، حداقل حالا حالاهااا نیست.
گفت توی این راه چنان سختی میکشید که احساس میکنید وجودتون در حالِ کشیده شدن و بند بند وجودتون از هم باز شدنه.
توی دلم گفتم: «استاد از رنج نترسمونم، من به چنان آتیشهایی سوختم که از هیچ دردی هراسی ندارم.»
حالا یک سال و نیم گذشته و توی دلم میگم: «استاد من کم آوردم، توی چنان رنجی هستم که تمام وجودم از هم پاشید..کم آوردم…دلم میخواد بمیرم…خواهش میکنم بذارید برم…»




4 پاسخ به “…”
آقای پلنگ
13 مه 2011 در 18:32
چند سال پیش منم میرفتم یه کلاس اینجوری
من خیلی زودتر کم آوردم
و بیخیال شدم
آدم اینجور جاها انتظار آرامش داره
نه کشمکش های درونی
Bluestar
14 مه 2011 در 19:01
خب اینجا از اولش به ما گفته بودن منتظر چی باشیم، انتخاب مالِ خودمون بود. اجباری نبود که .
فرمهر
19 مه 2011 در 19:37
واو! شما ها جلسات مدیتیشن دارین؟ حسودی و کنجکاوی ام شد.
Mahmoud
19 مه 2011 در 22:12
همیشه یک پله جلوتر آدم ناپیداست… هستی همون موسیقی ناپیداییه که تالکین تو سیلماریلیون ازش حرف می زنه؛ حتی خدا هم انتهای این موسیقی ای رو که خودش داره می نوازه نمی دونه.