مرز بین «دانستن»، «درک کردن»، «حدس زدن»، «خیال کردن»، «بدگُمانی»، پارانویا و…کجاست؟ کجا می‌شود آدم مطمئن باشد این چیزی که دارد خیال می‌کند، واقعی است، یا این که فکر و خیالِ بد و منفی‌بافانه است؟

یک وقتی همه‌ی فکرهای بد به سرت می‌زنند، بعد با خودت می‌جنگی که نه این طوری فکر نکن، این‌ها فقط فکر و خیال هستند، قضاوتِ شخصی تو هستند، ریشه در واقعیت ندارند. بعد به خودت می‌گویی، نکند که من خودم را به خریت زده باشم؟ نکند تمام این چیزها که فکر می‌کنم راست باشند؟ بعد می‌مانی وسط بلاتکلیفیِ این که بالاخره چه؟ بالاخره چه کنی؟

می‌دانی که این وسط بهترین کار، گفتگو است. به جای فکر و خیال کردن، بروی بشینی با خودت طرف صحبت کنی، از او بپرسی که چرا فلان حرف را زد، چرا جواب نداد، چرا فلان کار را کرد و ….اما می دانی که همیشه نمی‌شود گفت، گاه حتا گفتنش هم خود سوظن آور است، طرف پیش خودش خیال می‌کند که ببین چقدر بد برداشت کرده و تخم سوظن و بدبینی همین‌جا کاشته می‌شود…تازه یک وقت‌ها هراس و وحشت داری از این که تمام آن اما و اگر‌های بد و تلخ که توی ذهنت داری راست باشند و طرف توی چشمت نگاه کند و بگوید آره همین طور است که می‌گویی، من دلم نمی‌خواد تو با من صحبت کنی، دلم نمی‌خواهد اصرار کنی که با هم باشیم، دلم هیچ نمی‌خواهد برو…

تازه بعدش می مانی که خب حالا چه؟ حالا که دست‌هایم خالی است چه کنم؟؟؟ حالا با چه سلاحی بجنگم؟ چه بگویم؟ پیش خودم مگر خیال نکرده بودم که ارزشش را دارد؟ ارزش هر بهایی که بخواهم بپردازم را دارد، حالا که نمی‌خواهد چه؟ مگر می‌شود دری را که بسته است با لگد باز کرد و رفت؟ پس چه کنم؟؟؟

هیچ…

آدم آن‌قدر می‌ماند که آخر سر تمام خستگی راه به تنش یک گوشه بنشیند و دیگر دست و پا نزند. اندوهش را در آغوش بکشد و ساکت بنشیند و تماشا کند و فرو برود…همان‌وقتی که مثل همیشه دیگر چیزی برای گفتن ندارد و دست‌هایش خالی است…

پاسداری شده: …

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

رویای برفی..

دلم می‌خواهد در رویای تو باشم
در رویای برفی تو باشم
دلم می‌خواهد در قابِ عکسِ برفیِ تو باشم
دلم می‌خواهد در کوچه‌های برفی یارِ تو باشم
تو برف باشی و من کاجِ بلندِ مغرور کوچه باشم..

حدود یک سال و نیم توی یکی از جلساتِ مدیتیشن بود که استاد داشت از سختی‌های این راه می‌گفت، از این که راهی که انتخاب کردین، راهِ آرامش نیست، حداقل حالا حالاهااا نیست.

گفت توی این راه چنان سختی می‌کشید که احساس می‌کنید وجودتون در حالِ کشیده شدن و بند بند وجودتون از هم باز شدنه.

توی دلم گفتم: «استاد از رنج نترسمونم، من به چنان آتیش‌هایی سوختم که از هیچ دردی هراسی ندارم.»

حالا یک سال و نیم گذشته و توی دلم می‌گم: «استاد من کم آوردم، توی چنان رنجی هستم که تمام وجودم از هم پاشید..کم آوردم…دلم می‌خواد بمیرم…خواهش می‌کنم بذارید برم…»

حالِ این روزهایِ من

من از دستِ غمت، عزیزم….چه مشکل ببرم جان…چه مشکل ببرم جان..
حالِ این روزهایِ من است اگر می‌خواهید بدانید:

کسی نیست البته…یک خیال بود و نیازی برای شیدایی…رد شد و رفت و خاطرِ حزینِ مارو حزین‌تر کرد….اما از این رهگذر بعدِ این همه مدت ناگهان نامجو رو درک کردم و دوست داشتم.

هیچی ازش نمی‌دونم، اما مردِ نازنینیه، وقتی صداشو می‌شنوم، دلم می‌خواد بغلش کنم.

آشتی‌ام با نامجو و صداش و موسیقی‌اش رو مدیون فرمهر عزیز هستم، که گویا عمقِ اندوهِ این روزهای من رو دیده و حس می‌کنه و به جای این که به لطف و رحمت خدا نویدم بده، این آهنگ رو برام فرستاد که …

خوبه کسانی هستند که اندوهِ دلِ آدم‌ها رو می‌خونند.

پ.ن. اگر بدون وی پی ان و یا یک ابزار عبور از فیل تر این پست را بخوانید، لینک یوتیوب را نخواهید دید و در نتیجه از حالِ این روزهای من با خبر نخواهید شد. خواستید بدانید در یوتیوب mohsen namjoo shiveye nooshin laban جستجو کنید

تارکوفسکی

تارکوفسکی

اولین بار که سولاریس تارکوفسکی رو دیدم و مجذوبش شدم سال‌ها پیش بود، شاید بیش از ده سال پیش. فیلمِ سخت‌بینی بود و سخت‌درک. اما دوستش داشتم. یک چیزی بود توی حال و هوای فیلم که مجذوبم کرد و بعد مجذوبِ تارکوفسکی شدم و شش هفت تا کار دیگه‌اش رو هم دیدم و دوست داشتم.

الان اگه بخوام بگم آثار تارکوفسکی غمگین هستند، به نظرم این طور نیست، شاید یک غمی توشون باشه، ولی غم مشخصه‌ی بارز آثارش نیست. درباره‌ی خودش یک سری اطلاعات کلی داشتم.

چند وقت پیش کتابی خریدم از مجموعه‌ی پولارویدهاش که خودش کنار بیشتر عکس‌ها یک یادداشت نوشته. امروز نشستم عکس‌ها رو تماشا کردم و یادداشت‌هاش رو خوندم و دیدم چقدر اندوهگین بوده. نمی‌دونم آیا این اندوه که توی تار و پودِ آثارش پنهان شده، من رو مجذوبش کرده یا الان این طور خیال می‌کنم. اما خوندنِ اندوه‌نوشته‌های مردی که اندوهگین بوده و  سال‌هاست که مُرده…چی بگم؟ بیشتر خرابم کرد؟

می‌دونستم که آدم «خداباوری» بوده، ولی نمی‌دونستم تا این حد ایمانش قوی بوده، اگه ترجمه‌هاش تحریف نشده باشند، نحوه‌ی راز و نیاز کردن و از خدا نوشتنش برام غریب بود.

خلاصه که این کتاب، برای من دریچه‌ای بود به «تارکوفسکی که نمی‌شناختید» و به شدت توصیه‌اش می‌کنم.

اسم کتاب «یک دم نور»(Instant light) هست.

این نمونه‌ی یکی از یادداشت‌های کتابه، تارکوفسکی مدتی توی ایتالیا زندگی کرد و پسرش ممنوع‌الخروج از شوروی بود و نمی‌تونست بره دیدنش…حالا اینو بخونید(لاریسا همسرش و تیاپا اسم پسرشه). عکس هم از همون مجموعه  و مربوط به همین یادداشته.

لحظاتی هست که احساس می‌کنم

قلبم سرشار از شادی حقیقی می‌شود

انباشته و مشحون

احساسی پرشور که روح را می‌لرزاند و راه نفس را می‌بندد

و در آن لحظات بی‌بدیل

انگار جهان پیرامون، حقیقت خود را بر من آشکار می‌سازد

موزون و مفهوم

و ساختار درونی ذهنم

با ساختار بیرونی پیرامونم

با عالم هستی

ارتباط دوسویه پیدا می‌کند

در چنین لحظاتی است که باور دارم، توانا و نیرومندم

که عشق در من

قادر به انجام هر کاری هست

فتح و ظفر

قهرمانی و ایثار

غم و اندوه به پایان می‌رسد

سختی‌ها آسان می‌شوند

و رنجِ ما

سبب برآورده شدن آرزوها

و وقوع رویاهایمان خواهد شد

اینک

یکی از ان لحظات است

و من از صمیم قلب باور دارم

لاریسا خواهد توانست

تیاپای عزیزمان را با خود به این‌جا بیاورد

ایمان دارم که همه با هم، به ویاکولا دی رینزو می‌رویم

و در کافه لروی آب پرتقال می‌نوشیم و بستنی می‌خوریم

و این تنها یک باور نیست

من می‌دانم که این گونه خواهد بود

* * *

نشد دیگه، نرفتن اون‌جاها..بستنی و آب پرتقلا نخوردن با هم…وقتی به دلیل سرطان توی بیمارستان بستری بوده، بالاخره به پسرش اجازه‌ی خروج می‌دن که سر بالینِ احتضارِ پدرش حاضر بشه…

این عکسِ همین یادداشته، کل تصاویر پولاروید تارکوفسکی رو اگه خواستید ببینید به این آدرس برید.

http://www.diphotos.net/JJ/Tarkovskij/Web/li.htm

تولد ژول ورن!

این مطلب رو چهار سال پیش روز تولد ژول ورن نوشته بودم. امروز وقتی دیدم گوگل لوگوش رو به مناسب تولد ژول ورن تغییر داده (نمایی از زیر دریا که قاعدتن از پنجره‌ی ناتیلوس دیده می‌شه) یاد این مطلب افتادم و تصمیم گرفتم از نو منتشرش کنم.

به یاد بزرگ مردی که حالا حالاها اسمش فراموش نمی‌شه و شاید حتا

و خاطره‌ات تا جاودان جاویدان

در گذرگاه ادوار

داوری خواهد شد…

تولد ژول ورن

دیروز، هشتم فوریه تولد ژول ورن بود.
ژول ورن پدر علمی-تخیلی و پیامبر اختراعات قرن بیستم.
او در هشتم فوریه 1828 در نانت فرانسه متولد شد. از همان کودکی روحیه‌ای ماجراجو داشت و تخیلی پویا داشت.
یازده سال که داشت به یک کشتی پستی رفت تا به عنوان جاوش در آن استخدام شود و با آن به هند برود، اما پدرش مانع از او شد.
او به پدرش گفت :«از این پس فقط در رویاهایم سفر خواهم کرد.»
و تمام کتابهایش نشان از این دارند که به راستی در رویاهایش سفر کرد. و هزاران نفر دیگر هم با رویاهای او همراه شدند.
ژول ورن به درخواست پدر در رشته‌ی حقوق تحصیل کرد، اما هیچگاه وکیل نشد و نویسندگی تنها شغلی بود که او اختیار کرد.
در پاریس با الکساندر دومای پدر آشنا شد و همین به او اعتماد به نفس بیشتری برای شروع به کار داد.
اولین کتاب اون پنج هفته پرواز با بالن بود که هتزل آن را منتشر کرد.
ژول ورن کتابهای بسیاری نوشت و تا دم مرگ همچنان قلم در دست بود.
به عقیده‌ی من نوشته‌های او سرشار از تخیل پویا و شگفت‌انگیزش هستند. او در کتابهایش پیشرفتهای علمی‌ای را پیش‌بینی کرد که در دهه بیست به حقیقت پیوستند.
ژول ورن در 24 مارس 1905 در سن 77 سالگی درگذشت.
او بیش از 80 رمان و 15 نمایشنامه بر جای گذاشت.
(وای چقدر سخته تو دو روز برای یک موضوع دو تا مطلب متفاوت بنویسی! به هر حال به نظر میادبیشترش با اون چیزی که تو فروم آکادمی هست یکی شده!!!)
خب من واقعن عاشق نوشته‌های این مرد هستم! مرد نازنینی بوده. ( به قول بوبو!)
من اولین کتابی که تو زندگیم خوندم سفر به ماه بود نوشته‌ی ژول ورن. قشنگ اون روزو یادمه. فکر کنم تازه هفت سالم تموم شده بود. کلاس اول ابتدایی رو تموم کرده بودم و عشق خوندن عقل از سرم پرونده بود. اون کتابفروشی رو که رفتم توش هنوز قشنگ یادمه. رو یک ردیفش کتابهای ژول ورنو گذاشته بود. با جلدهای رنگی و بسیار وسوسه آمیز. و سفر به ماه کتاب روی همه بود. هنوز یادمه از دیدن همچون عنوانی چقدر ذوق زده شدم! سفر به ماه!
و اینطوری شد که من علمی-تخیلی باز شدم! همه‌ی کتابهای ژول ورنو خوندم و هنوزم دوستشون دارم. هنوزم خوندن جزیره‌ی اسرارآمیز به شدت حال می‌ده. هنوزم بیست هزار فرسنگ زیر دریا رو دوست دارم.
کتابهای ژول ورن سرشار از ماجراجویی و تخیل و اتفاقات عجیب غریب هستند و نکته‌شون اینه که تقریبن همشون هپی اند هستن. از اونهایی که من خوندم شاید فقط جزیره‌ی اسرارآمیز هپی اند نباشه. البته هست ولی خب ته داستان کاپیتان نمو می‌میره و این کمی داستان رو غم‌انگیز می‌کنه. کاپیتان نمو به نظرم شخصیت محشری داره. شاید بشه گفت نمود اعتراض ژول ورن به دنیای رو به صنعتی شدن و بی‌وجدان بوده. ژول ورن اهل فلسفه‌بازی و پیچیده نوشتن نبوده. هر چی نوشته تو کتابهاش همونه که نوشته! آدمهای خوب کتابهاش خوب خوبن و آدمهای بدش هم بد بد! و همیشه هم آدم خوبا برنده میشن..
به هر حال من واقعن این انسان رو که خدا رحمتش کنه دوست دارم! و معتقدم تو نوشته‌هاش حضور داره..
روحش شاد!!!:دییی
این عکس به گمونم روی جلد اوریجینال سفر به ماه باشه: