حدود یک سال و نیم توی یکی از جلساتِ مدیتیشن بود که استاد داشت از سختی‌های این راه می‌گفت، از این که راهی که انتخاب کردین، راهِ آرامش نیست، حداقل حالا حالاهااا نیست.

گفت توی این راه چنان سختی می‌کشید که احساس می‌کنید وجودتون در حالِ کشیده شدن و بند بند وجودتون از هم باز شدنه.

توی دلم گفتم: «استاد از رنج نترسمونم، من به چنان آتیش‌هایی سوختم که از هیچ دردی هراسی ندارم.»

حالا یک سال و نیم گذشته و توی دلم می‌گم: «استاد من کم آوردم، توی چنان رنجی هستم که تمام وجودم از هم پاشید..کم آوردم…دلم می‌خواد بمیرم…خواهش می‌کنم بذارید برم…»

حالِ این روزهایِ من

من از دستِ غمت، عزیزم….چه مشکل ببرم جان…چه مشکل ببرم جان..
حالِ این روزهایِ من است اگر می‌خواهید بدانید:

کسی نیست البته…یک خیال بود و نیازی برای شیدایی…رد شد و رفت و خاطرِ حزینِ مارو حزین‌تر کرد….اما از این رهگذر بعدِ این همه مدت ناگهان نامجو رو درک کردم و دوست داشتم.

هیچی ازش نمی‌دونم، اما مردِ نازنینیه، وقتی صداشو می‌شنوم، دلم می‌خواد بغلش کنم.

آشتی‌ام با نامجو و صداش و موسیقی‌اش رو مدیون فرمهر عزیز هستم، که گویا عمقِ اندوهِ این روزهای من رو دیده و حس می‌کنه و به جای این که به لطف و رحمت خدا نویدم بده، این آهنگ رو برام فرستاد که …

خوبه کسانی هستند که اندوهِ دلِ آدم‌ها رو می‌خونند.

پ.ن. اگر بدون وی پی ان و یا یک ابزار عبور از فیل تر این پست را بخوانید، لینک یوتیوب را نخواهید دید و در نتیجه از حالِ این روزهای من با خبر نخواهید شد. خواستید بدانید در یوتیوب mohsen namjoo shiveye nooshin laban جستجو کنید

تارکوفسکی

تارکوفسکی

اولین بار که سولاریس تارکوفسکی رو دیدم و مجذوبش شدم سال‌ها پیش بود، شاید بیش از ده سال پیش. فیلمِ سخت‌بینی بود و سخت‌درک. اما دوستش داشتم. یک چیزی بود توی حال و هوای فیلم که مجذوبم کرد و بعد مجذوبِ تارکوفسکی شدم و شش هفت تا کار دیگه‌اش رو هم دیدم و دوست داشتم.

الان اگه بخوام بگم آثار تارکوفسکی غمگین هستند، به نظرم این طور نیست، شاید یک غمی توشون باشه، ولی غم مشخصه‌ی بارز آثارش نیست. درباره‌ی خودش یک سری اطلاعات کلی داشتم.

چند وقت پیش کتابی خریدم از مجموعه‌ی پولارویدهاش که خودش کنار بیشتر عکس‌ها یک یادداشت نوشته. امروز نشستم عکس‌ها رو تماشا کردم و یادداشت‌هاش رو خوندم و دیدم چقدر اندوهگین بوده. نمی‌دونم آیا این اندوه که توی تار و پودِ آثارش پنهان شده، من رو مجذوبش کرده یا الان این طور خیال می‌کنم. اما خوندنِ اندوه‌نوشته‌های مردی که اندوهگین بوده و  سال‌هاست که مُرده…چی بگم؟ بیشتر خرابم کرد؟

می‌دونستم که آدم «خداباوری» بوده، ولی نمی‌دونستم تا این حد ایمانش قوی بوده، اگه ترجمه‌هاش تحریف نشده باشند، نحوه‌ی راز و نیاز کردن و از خدا نوشتنش برام غریب بود.

خلاصه که این کتاب، برای من دریچه‌ای بود به «تارکوفسکی که نمی‌شناختید» و به شدت توصیه‌اش می‌کنم.

اسم کتاب «یک دم نور»(Instant light) هست.

این نمونه‌ی یکی از یادداشت‌های کتابه، تارکوفسکی مدتی توی ایتالیا زندگی کرد و پسرش ممنوع‌الخروج از شوروی بود و نمی‌تونست بره دیدنش…حالا اینو بخونید(لاریسا همسرش و تیاپا اسم پسرشه). عکس هم از همون مجموعه  و مربوط به همین یادداشته.

لحظاتی هست که احساس می‌کنم

قلبم سرشار از شادی حقیقی می‌شود

انباشته و مشحون

احساسی پرشور که روح را می‌لرزاند و راه نفس را می‌بندد

و در آن لحظات بی‌بدیل

انگار جهان پیرامون، حقیقت خود را بر من آشکار می‌سازد

موزون و مفهوم

و ساختار درونی ذهنم

با ساختار بیرونی پیرامونم

با عالم هستی

ارتباط دوسویه پیدا می‌کند

در چنین لحظاتی است که باور دارم، توانا و نیرومندم

که عشق در من

قادر به انجام هر کاری هست

فتح و ظفر

قهرمانی و ایثار

غم و اندوه به پایان می‌رسد

سختی‌ها آسان می‌شوند

و رنجِ ما

سبب برآورده شدن آرزوها

و وقوع رویاهایمان خواهد شد

اینک

یکی از ان لحظات است

و من از صمیم قلب باور دارم

لاریسا خواهد توانست

تیاپای عزیزمان را با خود به این‌جا بیاورد

ایمان دارم که همه با هم، به ویاکولا دی رینزو می‌رویم

و در کافه لروی آب پرتقال می‌نوشیم و بستنی می‌خوریم

و این تنها یک باور نیست

من می‌دانم که این گونه خواهد بود

* * *

نشد دیگه، نرفتن اون‌جاها..بستنی و آب پرتقلا نخوردن با هم…وقتی به دلیل سرطان توی بیمارستان بستری بوده، بالاخره به پسرش اجازه‌ی خروج می‌دن که سر بالینِ احتضارِ پدرش حاضر بشه…

این عکسِ همین یادداشته، کل تصاویر پولاروید تارکوفسکی رو اگه خواستید ببینید به این آدرس برید.

http://www.diphotos.net/JJ/Tarkovskij/Web/li.htm

تولد ژول ورن!

این مطلب رو چهار سال پیش روز تولد ژول ورن نوشته بودم. امروز وقتی دیدم گوگل لوگوش رو به مناسب تولد ژول ورن تغییر داده (نمایی از زیر دریا که قاعدتن از پنجره‌ی ناتیلوس دیده می‌شه) یاد این مطلب افتادم و تصمیم گرفتم از نو منتشرش کنم.

به یاد بزرگ مردی که حالا حالاها اسمش فراموش نمی‌شه و شاید حتا

و خاطره‌ات تا جاودان جاویدان

در گذرگاه ادوار

داوری خواهد شد…

تولد ژول ورن

دیروز، هشتم فوریه تولد ژول ورن بود.
ژول ورن پدر علمی-تخیلی و پیامبر اختراعات قرن بیستم.
او در هشتم فوریه 1828 در نانت فرانسه متولد شد. از همان کودکی روحیه‌ای ماجراجو داشت و تخیلی پویا داشت.
یازده سال که داشت به یک کشتی پستی رفت تا به عنوان جاوش در آن استخدام شود و با آن به هند برود، اما پدرش مانع از او شد.
او به پدرش گفت :«از این پس فقط در رویاهایم سفر خواهم کرد.»
و تمام کتابهایش نشان از این دارند که به راستی در رویاهایش سفر کرد. و هزاران نفر دیگر هم با رویاهای او همراه شدند.
ژول ورن به درخواست پدر در رشته‌ی حقوق تحصیل کرد، اما هیچگاه وکیل نشد و نویسندگی تنها شغلی بود که او اختیار کرد.
در پاریس با الکساندر دومای پدر آشنا شد و همین به او اعتماد به نفس بیشتری برای شروع به کار داد.
اولین کتاب اون پنج هفته پرواز با بالن بود که هتزل آن را منتشر کرد.
ژول ورن کتابهای بسیاری نوشت و تا دم مرگ همچنان قلم در دست بود.
به عقیده‌ی من نوشته‌های او سرشار از تخیل پویا و شگفت‌انگیزش هستند. او در کتابهایش پیشرفتهای علمی‌ای را پیش‌بینی کرد که در دهه بیست به حقیقت پیوستند.
ژول ورن در 24 مارس 1905 در سن 77 سالگی درگذشت.
او بیش از 80 رمان و 15 نمایشنامه بر جای گذاشت.
(وای چقدر سخته تو دو روز برای یک موضوع دو تا مطلب متفاوت بنویسی! به هر حال به نظر میادبیشترش با اون چیزی که تو فروم آکادمی هست یکی شده!!!)
خب من واقعن عاشق نوشته‌های این مرد هستم! مرد نازنینی بوده. ( به قول بوبو!)
من اولین کتابی که تو زندگیم خوندم سفر به ماه بود نوشته‌ی ژول ورن. قشنگ اون روزو یادمه. فکر کنم تازه هفت سالم تموم شده بود. کلاس اول ابتدایی رو تموم کرده بودم و عشق خوندن عقل از سرم پرونده بود. اون کتابفروشی رو که رفتم توش هنوز قشنگ یادمه. رو یک ردیفش کتابهای ژول ورنو گذاشته بود. با جلدهای رنگی و بسیار وسوسه آمیز. و سفر به ماه کتاب روی همه بود. هنوز یادمه از دیدن همچون عنوانی چقدر ذوق زده شدم! سفر به ماه!
و اینطوری شد که من علمی-تخیلی باز شدم! همه‌ی کتابهای ژول ورنو خوندم و هنوزم دوستشون دارم. هنوزم خوندن جزیره‌ی اسرارآمیز به شدت حال می‌ده. هنوزم بیست هزار فرسنگ زیر دریا رو دوست دارم.
کتابهای ژول ورن سرشار از ماجراجویی و تخیل و اتفاقات عجیب غریب هستند و نکته‌شون اینه که تقریبن همشون هپی اند هستن. از اونهایی که من خوندم شاید فقط جزیره‌ی اسرارآمیز هپی اند نباشه. البته هست ولی خب ته داستان کاپیتان نمو می‌میره و این کمی داستان رو غم‌انگیز می‌کنه. کاپیتان نمو به نظرم شخصیت محشری داره. شاید بشه گفت نمود اعتراض ژول ورن به دنیای رو به صنعتی شدن و بی‌وجدان بوده. ژول ورن اهل فلسفه‌بازی و پیچیده نوشتن نبوده. هر چی نوشته تو کتابهاش همونه که نوشته! آدمهای خوب کتابهاش خوب خوبن و آدمهای بدش هم بد بد! و همیشه هم آدم خوبا برنده میشن..
به هر حال من واقعن این انسان رو که خدا رحمتش کنه دوست دارم! و معتقدم تو نوشته‌هاش حضور داره..
روحش شاد!!!:دییی
این عکس به گمونم روی جلد اوریجینال سفر به ماه باشه:

یک سکانس از یک سناریو

درست وسط مرکز خرید سمرقند یک نمایندگی از فروشگاه «خانه و آشپزخانه» هست که محصولات یک شرکت آلمانی رو می‌فروشه. این فروشگاه درست وسط مجموعه قرار گرفته، یعنی از تمام طبقات مرکز خرید، وقتی پایین رو نگاه کنید، دکور این فروشگاه رو می‌بینید. فروشگاه رو توی دو طبقه اون وسط چیدن. طبقه‌ی دومش سرویس‌های غذاخوریه که روی میزهای کوچیک چیده شدند.

 

هر بار که به این مرکز خرید می‌رم و از بالا به سرویس‌های غذاخوری و لیوان‌ها و سایر ظروفش که مرتب و خوشگل چیده شدند، نگاه می‌کنم، ناگهان دلم می‌خواد از بالا دور خیز کنم و بپرم وسط تمام اون شکستنی‌ها. حالا این‌جا خیلی میل به خودکشیم مطرح نیست، یک جور وسوسه‌ی درونی برای شکستن تمام اون شکستنی ها توی وجودم قیلی ویلی می‌ره.

 

هر بار هم که می‌رم سمرقند، همراه شیرین هستم و هر دفعه همینو بهش می‌گم. امروز شیرین گفت، خب بیا بپر، من هم از صحنه‌ی پریدنت فیلم می‌گیرم، بعد شب می‌ذارم توی یوتیوب، تو فیس‌بوک هم Share می‌کنم.

گفتم، ایول چه فکر خوبی!

بعد دو تایی شروع کردیم به تصور کردنِ صحنه‌ی سقوطِ من. لطفا این توصیفاتی که در ادامه میاد رو روی دور اسلوموشن تصور کنید، درست مثل فیلم‌‌های هالیوودی.

 

من اول دور خیز می‌کنم و بعد می‌پرم، توی هوا کمی دست و پا می‌زنم، تا این که درست وسط میزها و سرویس‌های غذاخوری سقوط می‌‌کنم. همین‌طور که برخورد می‌کنم، ظرف و ظروف می‌شکنن و تکه‌تکه‌هاشون به هوا پرتاب می‌شه، این شکستن و خورد شدن و سقوط من روی دور کند یکی دو دقیقه ادامه داره، تا این که طبقه‌ي بالای فروشگاه کامل همراه من فرو می‌ریزه و من کف طبقه‌ی اول ولو می‌شم.

تکه‌های بشقاب و لیوان و چیزهای دیگه همین طور اطرافم می‌ریزن.

بعد شکستن و خورد شدن متوقف می‌شه.

من روی زمین افتادم در حالی که دست‌هام به طرفین باز موندن و از آرنج خم هستند. کف دست‌هام رو به بالا هستند. گردنم در زاویه‌ی بعید به یک طرف چرخیده. پاهام از زانو به یک طرف خم هستند. خون یواش یواش از زیر سرم راه میافته و همین طور از بینی‌ام. چشمام باز موندن و به موزاییک‌های کف زمین خیره هستند.

اول تمام مرکز خرید در سکوت فرو رفته، بعد جیغ‌ها و فریادهای هیستریک شروع می‌شه، یک عده ابله شروع می‌کنند به زنگ زدن به اورژانس…شیرین یواش دوربین رو خاموش می‌کنه و از لا به لای جمعیت از مجموعه خارج می‌شه.

 

شب پس از آپلود شدن فیلم در فیس‌بوک، کامنت‌هایی که روی فیلم میاد.

 

پویان: Z I B A

سینا: لش بروید بشیم سمیه قبرِ سَر

ا کی  ج**هاند**ار: احسنت، احسنت، بسیار زیبا

محسن: با موییی؟؟؟

ستاره: دوستم میاااااد…خیلی فیلمش حرفه‌ای شده

دانیال بهزادی: این فیلم رو با یک نسخه‌ی قدیمی آندرویید گرفتین که احتمالن اپن سورس نبوده، شاید هم ویندوز باشه که دیگه بدتر.

میلاد قربانی: لایک

میلاد قزللو: انا لله و انا علیه راجعون

بهنام: چنین مُرد، اوکه زنده بود. سلام.

some famous quote

Anger

Fear

Aggression

LEAD To THE

DARK SIDE…

(jedi Code)

 

 

The road to hell is paved with good intentions

 

No GOAL ever justify ANY Means…be carefull about the Means you use for Goal

 

a jedi Must not know Anger,nor Haterd

NOR LOVE…

(jedi Code)

because with the Love come the fear of loosing, and the fear of loosing is such an strong negative feeling it could take somebody down to the DarkSide, like Anakine skyWalker. he slide to the darkside because of the fear of loosing his beloved.

 

 

سلام

به عشق در یک نگاه اعتقادی دارید؟

من ندارم. حتا فکر نمی‌کنم دیگر به خود «عشق» اعتقاد داشته باشم، چه برسد به یک نگاهش.

اما تجربه‌ای که قصد دارم تعریفش کنم، از جنسی متفاوت است.

 

پائلو کوئلو در یکی از بی‌شمار مزخرفی که نوشته؛ درباره‌ی «عشق در یک نگاه» این طور توضیح داده که ارواح انسانی هنگام مرگ به دو نیم تقسیم می‌شوند و هر نیمه راه خود را می‌رود. وقتی کسی را می‌بینیم و «عشق در یک نگاه» را تجربه می‌کنیم، این یعنی که آن شخص، همان نیمه‌ی دیگر روح خودمان است.

بیایید امیدوار باشیم آقای کوئلو هم به این مزخرف به این شکلی که نوشته اعتقادی نداشته و بلکه هدفش بیان مطلبی به صورت نمادین بوده.

 

اما برای خود من پیش آمده که کسی را ببینم و احساس کنم انگار سال‌هاست که دوستش داشتم، انگار سال‌هاست آشنای من بوده و انگار می‌توانم بدون هیچ مقدمه با او بنشیم و ساعت‌ها حرف بزنم.

این قضیه هیچ ربطی به ترشح هورمون‌ها و تمایلات فیزیکی و امثالهم ندارد، لطفا توجیهاتِ «مزخرف» این چنینی‌تان را برای خودتان نگه دارید و شک نکنید با مزخرفات کوئلو برابری می‌کنند.(معتقدان سرسخت و بی‌منطقِ ماورالطبیعه قربانیِ همان حماقتی هستند که ماتریالیست‌های کور و کر. حقیقت جای دیگری است و جنس دیگری دارد که کوته‌فکران و هپروتی‌ها را بدان راه نیست! جمله از خودمان است.)

چند وقت پیش در شرایطی رسمی و کاری، شخصی را ملاقات کردم. در یک نگاه عاشقش نشدم، اما با یک نگاه احساس کردم انگار با آشنایی قدیمی در حال صحبت هستم. محبتی را نسبت به آن شخص احساس کردم، انگار که سال هاست صمیمی‌ترین دوستم بوده.

آدم خوبی بود. ملاقاتمان همان یک بار بود و در مدتی کوتاه از کار و Business و کامپیوتر و C# و غیره صحبت کردیم و تمام شد و رفت.

اما هنوز که هنوز احساس می‌کنم، انگار آشنایی قدیمی را ملاقات کردم. هیچ چیز خاصی در ظاهر آن شخص نبود، شباهتی به آنتونیو باندارس نداشت و شاید بشود غیرمنصفانه گفت نه خوش‌تیپ بود و نه خوش‌قیافه و نه شاید حتا خوش‌صحبت. هیچ چیز ظاهری در آن شخص نبود و در آن فرصت کوتاهِ صحبت‌هایِ کاری چندان چیزی هم از شخصیت و خلق و خویش دستگیرم نشد. اما همین است که هست، احساس کردم با آشنایی چندهزار ساله صحبت کرده‌ام.

برام خیلی خیلی به ندرت پیش آمده، ولی به جز این بار، قبلن هم پیش آمده بود که تا این حد در یک دیدار نسبت به کسی احساس محبت و آشنایی و احترام داشته باشم.

همین چیزهاست که کوئلو را به جفنگ نویسی و دوستان ماتریالیست را به چیزشعر بافی می‌اندازد دیگر.

باید حتمن یک توجیهی برای هر چیزی بتراشند.

ولی بی خیالش…

حالا چرا این پست نوشته شد؟

هیچی! تجربه‌ای بود که با دوستان به اشتراک گذاشتم

به یاد دانستنی‌ها و تصاویر مخفی سه بعدی

شما مجله‌ی دانستنی‌ها و تصاویر سه بعدیش رو یادتونه؟
من دبیرستانی که بودم، سال‌های اوج دانستنی‌ها بود. هر شماره‌اش یک عالمه مطلب خز و خیل درباره‌ی «بیگانه‌ها»‌ و برخورد نزدیک از نوع اول و دوم و سوم داشت و من هم که عاشق خوندن این چیزها بودم. همون موقع هم باور نمی‌کردم، اما باز هم با ذوق و شوق و علاقه می‌خریدم و می‌خوندم.
تعطیل شدن دانستنی‌ها رو هم یادمه. بعد تبدیل شدنش به مجله‌ی فرهنگی اقتصادی هم یادمه.
الان هم که مدتیه دوباره به سبک و سیاق همون دانستنی‌های قبلی داره چاپ می‌شه. گمونم تلاش کردن، بار مطالب غیرعلمی و خز و خیلش رو به حداقل برسونند. واسه همین دیگه خبری از برخورد با بیگانه‌های سبز و مریخی‌های عجیب غریب توش نیست.
یکی از بخش‌های خیلی توپ دانستنی‌ها، که تقریبا هم نزدیکای آخرش بهش اضافه شده بود، «تصاویر سه‌بعدی»‌ یا «تصاویر مخفی» بودند. این تصاویر، ظاهرشون یک الگوی رنگیِ بدون معناست، بعد اگر به روش خاص دیدنشون عمل کنید، توی تصویر، یک طرح برجسته و عمق‌دار می‌بینید. برای دیدنشون باید دیدتون رو از تمرکز خارج کنید، روش کلی این طوریه که بینی رو بچسبونید به عکس و یواش یواش عکس رو عقب ببرید، تا تمرکز دید دو تا چشم به هم بخوره، این که توجیه علمیش چیه، هر قدر خوندم، هیچ وقت نفهمیدم، ولی این لینک ویکی‌پدیا، تشریف ببرید بخونید، اگه دوست داشتید:
و گویا که بهشون می‌گن (Stereogram) دلیلش رو هم توی ویکی شرح داده.
توی این دو تا لینک هم مقادیری از این تصاویر یافت می‌شه، البته تست نکردم ببینم روی مانیتور هم مثل کاغذ دیده می‌شن یا نه.
حالا چیزی که می‌خواستم بگم اینه که، این تصاویر برای من مثل یک جور جادو بودند، اون قدر از دیدنشون ذوق می‌کردم که اصلن نمی‌تونم براتون شرح بدم. وقتی تصویر سه بعدیِ توی دل عکس رو می‌دیدم، انگار در یک دنیای جادویی به روم باز شده بود، گاهی اوقات یک مدتی رو  غرق تصویر می‌موندم و حس می‌کردم توی عمقش دارم غرق می‌شم. یادمه که بعضی‌ها خیلی سخت این تصاویر رو می‌دیدن و بعضها هم اصلن نمی‌تونستند ببیند. من یکی دو بار مجله رو با خودم برده بودم مدرسه، تا تجربه‌ی شگفت‌انگیزم رو با دیگران در میون بذارم، ولی هیچ‌موقع چندان استقبالی به عمل نیومد!
من اون موقع‌ها کلن عادت داشتم، چیزهایی که دوست دارم، برای بقیه بی‌معنی باشند. قبل از این که با گروه بعد هفتم و به دنبالش آکادمی فانتزی آشنا بشم، دوستی نداشتم که چیزهای مورد علاقه‌اش اشتراکی با من داشته باشه.(کاملن بدون تردید این رو میگم)
امروز بعد از چیزی نزدیک به قرن‌ها(!!!) دوباره دانستنی‌ها خریدم. همون‌طور که گفتم، اگرچه از نظر رنگ و رو همون مجله است، ولی به دلیل کم شدن چاخان پاخان و سالخوردگیِ این جانب، دیگه اون حال و هوا رو نداره. ولی به صفحه‌ی آخرش که رسیدم و عکس سه بعدیش رو که دیدم، ناگهان نوستالژیِ دانستنی‌هام به طور کامل یادم اومد و از دیدن اون تصویر هیجان زده شدم…
پ.ن. روی مانیتور امتحان کردم و جواب می‌ده. چقدر هم این دو تا که انتخاب کردم، عکسشون خوشگله. برای دیدن سایز اصلی تصاویر، روشون کلیک کنید.
پ.ن.۲ می‌بینید فناوری چه کرده! اون موقع‌ها ما باید یک ماه صبر می‌کردیم دانستنی‌ها دربیاد، الان شما توی سرچ گوگل بزنیدstereogram و هر قدر دلتون خواست از اینا تماشا کنید

درباره‌ی پست قبلی که نوشتم حرف خیلی زیاده. من قبول دارم، گفتن این که ما حتا در حد قضاوت کردن هیتلر نیستیم، یک جمله‌ی بسیار اغراق آمیز و ایده‌آلیستیه، هیتلر این دنیا رو به خون کشید  و میلیون‌ها نفر به خاطر کارهایی که اون کرد جونشون رو از دست دادند و یا زجر کشیدند. مشخصه که ما توی زدن برچسب «بد»، «پلید»، «شیطانی» و مشابه اون، به این آدم تردید نمی‌کنیم. حالا بماند که خیلی‌ها تحسینش می‌کنند و حرف‌های احمقانه‌ای می‌زنند از این دست که خوب کاری کرد و جمعیت دنیا رو متعادل کرد و یه**دی‌ها حقشونه و امثالهم..اونا احتمالن از هیتلر بدترن.
منتها منظور نهایی من چیز دیگه بود. این جوری بگم که بیشتر تمرکز حرفم روی اون قضیه‌ی second chance بود. این که اگر بخواهیم یک شانس دوباره به تمام آدم‌ها بدیم، نباید هیتلر رو بذاریم بیرون بگیم و این آدم شیطانیه و هرگز نمی‌تونه خوب باشه. این‌جاست که قضاوتِ ما کم می‌آره و چیزی نیست که بشه بهش استناد کرد. یک کامنتی گذاشتم روی پست قبلیم، و یک چیزی از همون کتاب riverworld رو تعریف کردم، درباره‌ی هرمان گورینگه و این که چطوری متحول می‌شه. بد نیست اون رو بخونید. روالی که توی کتاب برای تغییر و تحولاتِ گورینگ گفته شده، چیز غیرمنطقی و عجیب غریبی نیست و من این طور نتیجه می‌گیرم که نویسنده، از حرف خودش مبنی بر این که «همه مستحق یک شانس دوباره هستند» به نحو خوبی دفاع کرده. یک نمونه‌ی عملی که هرمان گورینگ باشه رو انتخاب کرده و می‌گه به چه روشی و چطوری متحول می‌شه و به نقطه‌ی نفرت از خودش و اعمالش می‌رسه و بعد یک آدم معمولی می‌شه.
بنابراین، این که می‌گیم قضاوت نکنیم، بحث خیلی خیلی ظریفه. همه‌ی ما می‌گیم فلانی خیلی بچه‌ی خوبیه، یا فلانی اخلاقای بد داره یا….اما مهم اینه که سعی کنیم، این قضاوت رو تعمیم ندیم.
بذارید یک مثال واقعی بزنم:
مثلن توی یک جلسه من و همکارم نشستیم کنار هم، رییسش نگاهش چندین و چند بار میافته بهش.
بعد جلسه همکارم می‌گه، این از من متنفره، منو به خاطر این که توبیخ شده مقصر می‌دونه، از نگاهش معلومه چه فکرای بدی داره و…
این یک «قضاوت» از همون نوعه که باید به شدت ازش پرهیز کرد. ما چه می‌دونیم توی فکر و دل آدما چی می‌گذره؟ شاید اصلن بیچاره جایی رو نگاه نمی‌کرده، شاید توی یک عالم دیگه بوده. و این جور وقتاست که زدن حرفایی از نظیر «انرژیشو گرفتم»، «حس منفی داشت» و…عذر بدتر از گناهه. اونایی که ته این حرفا هستند، می‌گن قضاوت نکنید، اون‌وقت ماها، صرفِ این که این کلمات رو شنیدیم و حالا بگیم یک حسی هم داریم، خودمون رو مجاز می دونیم که چنین قضاوت‌هایی انجام بدیم.
یا:
دوست من، یک ایمیلی رو که براش زدم می‌خونه و سریع تصمیم می‌گیره که لحن من توهین‌آمیزه و خواستم بهش توهین کنم. این وسط اصلن به این فکر نمی‌کنه بابا شاید منِ ابله اصلن مدل حرف زدنم این جوریه، من با بقیه هم همین جوری حرف می‌زنم، شاید منظور بدی نداشتم اصلن و…

to your scattered bodes go(2)

At the round earth’s imagin’d corners, blow
Your trumpets, angels, and arise, arise
From death, you numberless infinities
Of souls, and to your scattered bodies go

شما ای فرشتگان، در چهار گوشه‌ی این زمین در شیپورها بدمید

و شما ای بی‌شمار ارواحِ بی‌نهایت، برخیزید، برخیزید

و به سوی اجساد پراکنده‌تان بروید..

(ترجمه بسیار آزاد و بی دقت)

همین ابتدا بگم(و تاکید کنم) که اون‌چه در ادامه‌ی این مطلب می‌خونید اصلا و ابدا بار مذهبی نداره و هدفم از مطرح کردنش، چالش مذهبی نیست، بلکه فقط قلقلکی است برای ذهن.

اگه پست پایینم رو بخونید می‌دونید که مشغول خوندن کتابto your scattered bodies go هستم،کتاب جلد اول از مجموعه‌ی riverworld نوشته‌ی فیلیپ ژوزه فارمر هستش.

پلات داستان رو که توی پست قبل هم گفتم، باز به صورت خلاصه بگم.

تمام انسان‌هایی که از اولین نقطه‌ی تکامل انسان روی این زمین زندگی کرده‌اند(حتا نئاندرتال‌ها که یک گونه‌ی منقرض شده هستند) در یک دنیایی که مشخصا «زمین» نیست در امتداد رودخانه‌ای که به نظر می‌رسد در سرتاسر آن دنیا جریان دارد، به زندگی بازگشته‌اند. همه جوان و سالم هستند و خاطراتشان کامل و دست نخورده. از همان ابتدا مشخص است که آن دنیا، بهشت یا جهنم معهود نیست و این زندگی مجدد ارتباطی با مفاهیم «معنوی» نظیر زندگی پس از مرگ ندارد و هر چه هست، محصول دانش و فناوری است. این که چه کسانی، با چه هدفی و چگونه تمامی انسان‌ها را به زندگی بازگردانده‌اند مشخص نیست.

در جایی از داستان، شخصیت‌های اصلی این فرصت رو پیدا می‌کنند که با یکی از افراد «گروهی» که ظاهرا مسئول این زندگی دوباره هستند، مکالمه‌ی کوتاهی داشته باشند.

یکی از این کاراکترها(به اسم مونات)، از اون شخص می‌پرسه که به چه دلیل تمام انسان‌های تمام اعصار رو به زندگی برگردوندین، سوال شونده پاسخ می‌ده:

«اگر چنین چیزی در قدرت شما بود، آیا دریغ می‌کردین؟»

مونات می‌پرسه:« پس چرا فقط انسان‌های ارزشمند رو به زندگی برنگردوندین؟»

پاسخ: «چه کسی می‌تونه ادعا کنه اون‌قدر فرزانه است که می‌تونه خوب و بدِ انسان‌ها رو تشخیص بده؟ آیا ما می‌تونیم در جایگاه خدا باشیم و قضاوت کنیم؟همه لایق یک فرصت دوباره هستند.»

و این در حالیه که توی این دنیا هیتلر و گوبلز و گورینگ و غیره هم به زندگی برگشته‌اند و دقیقا همون رفتاری رو در پیش گرفتند، که پیش از مرگ روی این دنیا داشتند.

حالا توی مکالمه‌ی بالا دو تا نکته هست.

۱-اون شخص در پاسخ به این که چرا خودشون رو برای بازگرداندن تمام انسان‌ها به زندگی به دردسر انداخته‌اند، از سوال کننده‌اش می‌پرسه «آیا اگر شما قدرتش رو داشتید دریغ می‌کردید؟» این چیزی که من برداشت می‌کنم، اشاره‌ای به یکی از صفات ثبوتیه‌ی خداوند در اسلامه. گفته می‌شه که دریغ ورزیدن از صفات سلبیه‌ی خداونده، یعنی که خداوند به دلیل رحمتش، نمی‌تونه چیزی رو دریغ کنه و این یکی از دلایل خلقت محسوب می‌شه.  یعنی خداوند به صرف این که این قدرت رو داشته، خلق کرده. فارمر داره به مفهوم مشابهی اشاره می‌کنه، نظر به محتوا و اشارات کتاب باید بگم با اسلام آشنا بوده و هیچ بعید نیست که این ایده رو یک راست از خود اسالم گرفته باشه، گویی این که احتمالا در مسیحیت هم همچون چیزایی گفته بشه.

حالا همون‌طور که گفتم، اصلن نمی‌خوام بحث مذهبی پیش بکشم، می‌خوام خود این مفهوم رو بهش فکر کنم. آیا حقیقتا همین‌طوره؟ یعنی اگر قدرت انجام کاری رو داشته باشیم، انجامش می‌دیم و دریغ نمی‌ورزیم؟ پس آیا می‌شه این رو به اعمال منفی هم تعمیم داد؟ کسی که قتل می‌کنه، توانش رو داره، پس نمی‌تونه جلوی خودش رو بگیره و قتل می‌کنه و…

نکته‌ی دوم این که «ما در جایگاه قضاوت کردن نیستیم.» ما حتا در جایگاه قضاوت کردن «هیتلر» هم نیستیم. آیا واقعن نیستیم؟ آیا اگر ما این قدرت رو داشتیم، هیتلر و چنگیز و گوبلز و ناپلئون رو بیرون می‌گذاشتیم و بهشون یک فرصت دوباره نمی‌دادیم؟

(دامبلدور توی هری‌پاتر یک جایی به هری یک چیزی می‌که که نقل به مضمونش می‌شه این که ما نمی‌تونیم درباره‌ی مرگ و زندگی آدما قضاوت کنیم.)

نکوهش «قضاوت» کردن برمی گرده به مکاتب و عقاید شرقی نظیر بودیسم که باز هم استنباط من اینه که فارمر با اونا هم آشنا بوده.

خلاصه که خیال نکنید، یک کتاب فانتزی که اسمش riverworld هستش، یک چیز الکیِ وقت پُر کنِ بیخوده، از هر چیزی می‌شه، کلی خوراک فکری پیدا کرد.

پ.ن.‌اون‌قدر با چراغ دنبال آدم گشتم و اون‌قدر از دیدن کوچک‌ترین کورسوی خوبی و محبت در قلب کسی به شوق میام ،  و قضاوت شتابزده می‌کنم. من از قضاوت و بدگویی پشت سر آدم‌ها بدم میاد، خیلی بدم میاد. از دروغ و خود‌بزرگ‌نمایی بدم می‌آد، هیچ‌وقت از خودم تعریف نمی‌کنم و خوشم هم نمیاد آدما از خودشون راه به راه تعریف کنند. مُشک آن است که خود ببوید. خلاصه که از شنیدن این همه بدگویی آدما شاکی هستم.

کجایی تو ؟ پس کی؟ پس کی؟ پس کی؟

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.