دسامبر 19, 2009 بدست Bluestar
اُمید…
تا چند سال پیش داشتم، تا همین دو سه سال پیش.
دیگه ندارم.
من تو سراشیب سقوطم.
همهی این حرفا حرفه.
من از این مملکت جایی نمیرم. من از این شهر نمیرم.
این شهر قبرستونِ منه.
این شهر نفرین شده، با خیابونای مسدودش، قبرستون منه.
من همین جا میمیرم.
من دارم سقوط میکنم، بدتر و سریعتر از همیشه و هیچ فایده نداره که ادای آدمای امیدوار و فعال رو دربیارم، لپ تاپ جدید بخرم، کوههای جدید برم یا هر چی…
من دارم سقوط میکنم به طرف مرگم…
به طرف خودکشی…
پنج ساله دیگه؟ ده سال دیگه؟
نمیدونم…
ولی من هیچ جا نمیرم از این شهر نفرین شده. من همین جا میمیرم و توی همین بهشت زهرا خاک میشم و هیچکس سر خاکم یک دسته گُل هم نمیذاره.
من حالم از شماها به هم میخوره.
ترحمتون رو نمی خوام. چون پست هستین.
خیال نکنید به امید جلبِ ترحم یا یک جملهی محبتآمیز یا امیدوار کننده این چیزا رو نوشتم.
من از شما که انبار عقدههای چرکین و حسادت و دورویی و تزویر هستین متنفرم!
جملهی محبت آمیز از شماهاااا؟؟؟
شوخی نکنید تو رو خدا!!!
من به خاطر همین شما بیمعرفتها ونامردهاست که دارم ذره ذره میمیمرم، من و طلب محبت از شما؟
محبتتون رو نگه دارید واسه کسایی مثل خودتون، به درد من نمیخوره.
پ.ن مخاطبهای این پست مخاطب «خاص» هستند نه عام. فکر کنم به توضیح بیشتر نیاز نباشه
ارسال شده در 1 | بیان دیدگاه »
دسامبر 16, 2009 بدست Bluestar
الان دلم میخواد گریه کنم.
الان سرم درد گرفته و عصبانی و دلخورم. دو هفته قبل یک اعلانی میزنی و درخواست کمک میکنی، یک عده میگن ما هستیم، بعد دو روز قبلِ قرار میگن نیستیم…
همین الان فهمیدم چرا این قده همه به نظر من گُشاد و دودره باز و دروغگو و الکی حرف زن میان.
این مشکل منه. سختیش برای منه.
چون این من هستم که «باهوش» و «فعال» و «هایپراکتیو» هستم. این من هستم که اصرار دارم بهرهای که خداوند از آی کیو به من داده خرج کنم و دارم مغزم رو توی چندین مدل فعالیت عجیب غریب مصرف میکنم و این وسط نیاز به کمکِ کسانی دارم که حاضر نیستن کمک کنن چون دغدغههای منو درک نمیکنن و زندگی براشون اصولن معنای دیگه ای داره وچون «مغز» منو ندارن و دغدغهی مصرف کردن و هدر دادنشو ندارن.
چی کار کنم؟
خداوند منو نفرین کرده.
به من قیافه نداده اما عوضش توی این کلهای که روی شونههامه یک مغز قرار داده که کار میکنه و این نفرین منه. و من بدجوری نگرانم که آکبند نگهش ندارم و ازش استفاده کنم.
بقیه یا کو**نشو ندارن، یا مغزشو!
نباید دلخور شد ازشون!
براتون متاسف نیستم که «باهوش» و «فعال» نیستین.
چون هر چه کمتر دونستن موهبته.
پ.ن. این نوشته در کمال خودخواهی نوشته شده، نه که من «باهوش» نباشم چون هستم چه خوشتون بیاد چه نیاد، ولی در حق اون دیگرانی که ازشون دلخورم بیانصافی کردم، چون الان نیاز داشتم که خودم رو یک جور تسکین بدم، پس این طوری خودمو تسکین میدم که منو درک نمیکنید چون اندازهی من «باهوش» نیستین!!(که البته حداقل دربارهی هشتادِ درصد اطرافیانم این عین حقیقته! چه بسا که بیشتر، دقیقن نمیدونم من جزو چند درصدِ جامعه هستم، ولی مطمئنم هشتاد درصد آدمهای دور و برم منو درک نمیکنن، چون ساختار ذهنیشون به قدرِ من پیچیده نیست!)
الان این پ.ن قرار بوداعتراف به خودخواهی باشه ولی باز هم پر از خودخواهی شد! به هرحال، من خودخواه نیستم(شایدم هستم) اما الان از دستِ جماعتِ بیخیال و تنبل و «زیر قول زَن» دلگیرم و باید دلگیریم رو یک طوری خالی کنم! چه راهی بهتر از این که من ایولم و شما نیستین! تازه مگه روش همهی ما ایرانیها این نیست؟ من یک قدم از شما جلوترم که بهش اعتراف میکنم.
ارسال شده در روزمرهها, مکاشفات | 6 دیدگاه »
دسامبر 15, 2009 بدست Bluestar
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ…
کار ما شاید این باشد که یاد بگیریم چگونه بیتوقع دوست بداریم.
دوست بداریم بیآن که طلب کنیم و قصدِ تصاحب کنیم.
شاید فقط باید یاد بگیریم که چطور بیمُدعا عاشق باشیم…
ارسال شده در مکاشفات | 4 دیدگاه »
دسامبر 14, 2009 بدست Bluestar
دیشب بارش شهابیِ موسوم به (Geminid) بود.
منجمهای آماتور و حرفهای در نقاطِ مختلف دنیا(که قاعدتن این بارش شهابیِ توشون قابل مشاهده بوده) تصاویر زیبایی گرفتند. تصویر زیر یکی از اون تصاویره و در انتهای نوشته هم یک لینک هست به گالریِ مربوط به همین بارش شهابی در سایتِ اسپیس وِدِر.
برای من که نگاه کردنِ این تصاویر، لذتبخش و دوستداشتنیه، دیگران را خبر ندارم.

این عکس را Bjørnar G. Hansen در نروژ شمالی گرفته، تصویر با نیکونD3 گرفته شده و زمان نوردهی 30 ثانیه بوده.(برای دیدن تصویر با سایز اصلی، روی خود تصویر کلیک کنید.)
ارسال شده در عکس, نجوم | برچسبها عکس، نجوم،Geminid Meteor Shower، بارش شهابی | 2 دیدگاه »
دسامبر 13, 2009 بدست Bluestar
یک قانون مزخرفی داریم اینجا به این شرح که آوردن مایعات(مثل چایی، نسکافه، آبمیوه و…) به محیطِ سایت و نوشیدنشون تو این محیط ممنوعه.
فلسفهی وجودیِ قانون فوق اینه که اینجا پر از دستگاههای حساسه، و کفش هم دولایه است(کاذب) که لایهی رویی موزاییکِ سوراخ سوراخه(ازش باد سرد میزنه بیرون) و تمام سیمکشیها از زیرش رد شدند، در نتیجه ریختن مایعات داخل اون لایهی پایینی میتونه خیلی خطرناک باشه!
حالا بماند که من اهل چایی نیستم و فقط گاهی هوس نسکافه میکنم، اما موضوع اینه که نظافتچیِ محترمِ اینجا رو صبح به صبح با تیِ خیس، نظافت میکنه! یعنی اونوقت، اون خطری نداره؟؟؟ چند درصد ممکنه یک نفر چاییشو خالی کنه روی کف زمین؟ قطعن از صبح به صبح تیِ خیس که احتمالش کمتره.
حالا همین طوری محضِ دور همی، مملکته داریم؟ آدم پشت کامپیوترش یک نسکافه هم حق نداره بخوره!
توضیحات اضافه این که برای خوردن و نوشیدن باید به Restroom بریم که همیشهی خدا یک مشت مردِ گردنکلفتِ سیبیلو توش نشستن و آدم وقتی وارد میشه احساس میکنه، وارد قهوهخونهای چیزی شده. رست روم هم اینجا به دلیلی نبودنِ فضا زنونه مردونه نداره!
پ.ن. جستجوگر ناشناسی که با جستجوی عبارت «پورت اس کیو ال» به این وبلاگ رسیدی، پورت اس کیو ال سرور به صورت دیفالت 1433 هستش که صد البته شما میتونی تغییرش هم بدی، اگر 2005 داری از طریق Configuration mamanger و اگر همچنان 2000 داری از طریق تنظیماتی که احتمالن توی منوی Options هست(جای دقیقش الان یادم نیست و چون 2000 ندارم، دم دستم هم نیست نگاه کنم، ولی بگردی پیدا میشه!) اگر هم میخواهی مطمئن بشی که احیانن اس کیو ال سرور روی پورت مورد نظر بالا هست یا خیر میتونی از دستور telnet استفاده کنی(به شرط این که کلاینت تلنت رو داشته باشی)
Telnet localhost 1433
این فرمت دستوره و به جای localhost میتونی هر آی پی دیگه رو بزنی. که البته اگر تلنت جواب نده، لزومن به این معنا نیست که sqlserver بالا نیست، بلکه ممکنه به این معنا باشه که توی تنظیماتش به کانکشنهای TCP جواب نمیده، 2005 رو که نصب میکنید به صورت دیفالت namedpipe و احتمالن کانکشن TCP روش غیرفعاله و باز باید از طریق همون configuration manager اینا رو اول باز کنید، بعد تست کنید.
سوال دیگه هم بود به من ایمیل بزن!
به این میگن تکریم کاربر ها! یاد بگیرید!
ارسال شده در روزمرهها | 5 دیدگاه »
دسامبر 12, 2009 بدست Bluestar
یعنی ای یاهوی عزیز، حقیقتن تشخیص دادنِ این که اینا اسپم هستن این قدر سخته؟

ارسال شده در 1 | 2 دیدگاه »
دسامبر 9, 2009 بدست Bluestar
فکر کنم به عبارت پایین که بارها و بارها ازش توی وبلاگ و نوشتههام استفاده کردم، یک توضیح مدیون باشم.
God is in the rain
قضیه این است که این عبارت و حسِ پشتش، اختراعِ من نیست. این عبارت مالِ فیلمِ
V for vendetta است. خودِ فیلم از آن فیلمها بود که هیچ حرفِ خاصی برای گفتن نداشت، ولی همینطوری و الکی خیلی معروف شد و ملت هم باورشان شد که یک چیز خیلی خاصی نگاه کردند.
نشستم یک کمی دربارهی فیلم فکرکردم و یادم افتاد که دربارهی گویندهیآن عبارت وسکانس مورد نظر اشتباه کردم! این متن تصحیح شده است.
توی این سکانس،
ناتالی پورتمن، در حالی که نفسش گرفته، از اتاق بیرون میدود و زیر باران میایستد و به نظر من بهترین سکانس فیلم بود، اما عبارت فوق دریکی از نامههای یک زنِ محکوم به مرگ به نام والری آمده، ایوی(ناتالی پورتمن) نامه را در شرایطی که خودش هم اسیر و زندانی بوده میخواند. والری که به جرم هم*جنس بازی، دستگیر و شکنجه شده بود و در حال مرگ بوده، دربارهی باران این طور نوشته:
I don’t remember much of those early years, but I do remember the rain. My grandmother owned a farm in Tottle Brook and she used to tell me that God was in the rain
به هرحال از دیدِ من قضیه این طوری بود که ایوی وقتی از سلولش رها میشود و زیر باران میایستد، عمیقن به آن نوشتهها و این که «خدا در باران است» فکر میکرده. (به عکس دقت کنید.)
موقعی که فیلم را میدیدم، زمانی که بود که هنوز دوست داشتم «خیال کنم» باران سیمای فرشتهی نگهبان من است و وقتی باران میبارد، میشود رفت توی باران ایستاد و حرف زد و منتظر بود که یک اتفاق خوبی بیافتد. آن وقتها هنوز معتقد بودم، باران صمیمانهترین و بیواسطهترین لمسِ انگشتانِ روح جهان است روی گونهی ما.
روحجهان، فرشتهی نگهبان، خدا و باران و ستارهها….میشود از همهی این چیزها تعابیر شاعرانه و رمانتیک ساخت و بهشان معتقد بود، میشود هم نبود. نه که هیچ تغییری در واقعیتِ آن بیرون ایجاد شود، باور داشتن و نداشتن، تفاوتش درون ماست.
باران همیشه برای من یک چیز خیلی خاص و متفاوت بوده. عزیز و مقدس…اما حالا از وقتی که زیر باران منتظر اتفاق خوبی نیستم، همه چیز جور دیگری شده…
پ.ن.1
پ.ن.2: برای دیدنِ تصویر با سایز اصلی، روی همین تصویری کلیک بفرمایید.
ارسال شده در روزمرهها, فیلم | برچسبها V for vendetta، ک مثل کینخواهی، باران | 7 دیدگاه »
دسامبر 7, 2009 بدست Bluestar
من دیگر همان «دختر بارانی» نیستم که تمام بارانها را پیاده طی میکرد، حالا دیگر فقط به شنیدن صدای باران روی کانال کولر راضی هستم.
بزن باران…
ارسال شده در روزمرهها | 3 دیدگاه »
دسامبر 7, 2009 بدست Bluestar
دورهی بزرگداشتِ
فیلیپ کی دیک در آکادمی فانتزی از امروز شروع شد.
اولین مطلبی که قرار است سر سایت برود، زندگینامهی دیک است. داشتم زندگینامه را میخواندم که ویرایشش هم کرده باشم، بعد به یک سری وجه تشابه بینِ خودم و دیک پی بردم.
مثل، تمایل به خودکشی و افسردگی که تمام عمر گریبانگیرش بودن.
ولی نکتهی جالبش این بود که یک جاش میگه:
«..برای دوستانش آدمی گرم، خوشمشرب و خندهرو بود که همیشه چیز تازهای درآستین داشت، ولی همهی کسانی که به او نزدیکتر بودند، میدانستند او غمگینترین مردی است که تا به حال دیدهاند…»
چند نفر از کسانی که من را میشناسند، علیرغم خندهها و آن لبخندِ همیشگیِ توی عکسها که آرش همیشه بهاش تیکه میاندازد، خبر دارند من «غمگینترین» آدمی هستم که میشناسند؟؟
راستی چطوری میشود که یک نفر این همه ناآرام و تلخ میشود؟ آیا زنجیرهی علت معلولیِ حوادثِ دنیای بیرون در این مسئله نقش دارند، یا همه چیز برمیگردد به دنیای درونِ فرد؟
اگر آن کسی که دوستش داشتم من را ترک نکرده بود و با من بود، یعنی من الان شاد بودم؟
شاید این بهانه است. شاید این تنهایی و ترک شدهگی تنها بهانه و دستاویزی است برای پنهان کردنِ تلخیای که منبع و منشاش را نمیشناسم.
شاید این تلخی و تمایل به افسردگی و اندوه هم یک یک جور عامل ژنتیکی باشد، مثل رنگ چشم و مو. آدم چشمش یک رنگی دارد دیگر، دلیل خاصی هم نمیخواهد. شاید اندوه و تلخی هم عوامل وراثتی داشته باشند.
شاید هم به شکل دیگری باشد، یعنی شاید یک سری خصوصیاتِ روحی و روانی هستند که در شخص وجود دارند و بعد آن خصوصیات وقتی در یک شرایط و فضای خاصی قرار میگیرند، منجر به تلخی و اندوه و افسردگی می شوند.
نمیدانم!
تازه گمانهزدن چه دردی از من دوا میکند؟
من غمگینم.
تلخ و اندوهگینم.
من همیشه به آدمهایی که «عشق» را دارند یا «تظاهر» میکنند که دارند و بعد دوست دارند روی در و دیوار دنیای مجازیشان چُسناله بنویسند، میگویم اگر من جای شما بودم و اگر «عشق» را داشتم، خوشحال میبودم و هرگز چُس ناله نمینوشتم.
اما حالا دیگر آنقدری مطمئن نیستم.
خطاب به فضولها و عوضیهایی که اینجا را میخوانند:
خیر! من هیچوقت برای خودم دل نسوزاندم. هزار بار گفتم، برای بار هزار و یکم خدمتتان عرض کنم که من «به خودم افتخار میکنم»، «من با خودم حسابی حال میکنم»، روانِ آدمیزاد خیلی پیچیدهتر از این حرفاست. تلخی و اندوه دلیلِ نفرت از خود، و دلسوزاندن به حال خودو این جور چیزها نمیشود. یک دو انگشت دورتر از دماغتان را هم ببینید، برای خودتان خوب است.
ارسال شده در روزمرهها | برچسبها فیلیپ کی دیک، آکادمی فانتزی | 5 دیدگاه »
دسامبر 4, 2009 بدست Bluestar
یک چیزی رو میدونید؟
حالم از همه تون به هم میخوره…
ارسال شده در 1 | 5 دیدگاه »